تبليغاتX
๑۩۞۩๑ نفس هــــــــــای بی هدف ๑۩۞۩๑
๑۩۞۩๑ پرسه در خاک غریب پرسه ی بی انتهاست..... هم گریز غربتم زادگاه من کجاست ๑۩۞۩๑



๑۩۞۩๑ روزگار من ๑۩۞۩๑
الهی که چشمات به راهی بمونه..فقط جغد شومی رو بومت بخونه
الهی که دستات بشه تشنه گل..نمونه تو سختی براتون تحمل
بیاد روزگاری که تنها بمونی..فقط وقت مرگ قدرم را بدونی
الهی تو غربت یه عمری بسوزی..اخ بشی به جاده فقط چشم بدوزی
الهی که شبهات بشه بی ستاره..حریر خیالت بشه پاره پاره
یکی هم نباشه که حالت بپرسه..بمیری بپوسی تو درد و غصه
در ارزوهات بشه قفل وبسته...بخشکن گلهاتون همه دسته دسته
الهی به بستر بیفته عزیزت..پس از مرگ یارت،بیاد طبیبش
تو اونی که هرجا قدم برمی داری..همیشه به روی دلی پا می ذاری
نخواستی بدونی تو قدر دلم را..چه اسون شکستی دل قابلم را
واست گریه من دیگه بی امونه..دل از دریای عشقت،دریای خونه
خدا شاهدم بود که دل داده بودم..نفرین به عشقت،ساده بودم

موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه 19 شهریور1388 و ساعت 6:34 بعد از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


๑۩۞۩๑ به یاد تو ... ๑۩۞۩๑
چنان دل کندم از دنیا, که شکلم شکل تنهایی ست
ببین مرگ من را در خویش, که مرگ من تماشایی ست
مرا در اوج می خواهی, تماشا کن تماشا کن
دروغین بودم از دیروز, مرا امروز تماشا کن
در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال ما
همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها
فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم
دلم چون دفترم خالی قلم خشکیده در دستم
گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم
رفیقان یک به یک رفتند مرا در خود رها کردند
همه خود درد من بودند گمان کردم که هم دردند

شگفتا از عزیزانی که هم آواز من بودند
به سوی اوج ویرانی پل پرواز من بودند

گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم
رفیقان یک به یک رفتند مرا در خود رها کردند
همه خود درد من بودند گمان کردم که هم دردند

رفیقان یک به یک رفتند مرا در خود رها کردند
همه خود درد من بودند گمان کردم که هم دردند


موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه 14 شهریور1388 و ساعت 7:9 بعد از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


๑۩۞۩๑ سطرهای سپید ๑۩۞۩๑
واژه واژه
سطر سطر
صفحه صفحه
فصل فصل
گيسوان من سفيد مي شوند
همچنان که سطر سطر
صفحه هاي دفترم سياه مي شوند
خواستي که به تمام حوصله
تارهاي روشن و سفيد را
رشته رشته بشمري
گفتمت که دست هاي مهرباني ات
در ابتداي راه
خسته مي شوند
گفتمت که راه ديگري
انتخاب کن:
دفتر مر ورق بزن!
نقطه نقطه
حرف حرف
واژه واژه
سطر سطر
شعرهاي دفتر مرا
مو به مو حساب کن!


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه 11 شهریور1388 و ساعت 7:10 بعد از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


آرمانی
وقتي که غنچه هاي شکوفا
با خارهاي سبز طبيعي
در باغ ما عزيز نماندند
گلهاي کاغذي نيز
با سيم خاردار
در چشم ما عزيز نمي مانند
اگر سنگ،سنگ...
اگر آدمي ،آدمي است
اگر هر کسي جز خودش نيست
اگر اين همه آشکارا بديهي است
چرا هر شب و روز، هر بار
بناچار
هزاران دليل و سند لازم است،
که ثابت کند:
تو توئي؟
هزاران دليل و سند،
که ثابت کند...

موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه 11 شهریور1388 و ساعت 7:9 بعد از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


๑۩۞۩๑ شهر من شهر دعا، همه گنبداش طلا ๑۩۞۩๑
من از دلواپسی های غریب زندگی
دلواپسی دارم
و کس باور نمی دارد که من
تنهاترین تنهای این تنهاترین شهرم
تنم بوی علف های غروب جمعه را دارد
دلم می خواهد از تنهاترین شهر خدا
یک قصه بنویسم
و یا یک تابلوی ساده که قسمت را در آن آبی کنم
حرف دلم را سبز
و این نقاشی دنیای تنهایی
بماند یادگار خستگی هایم
و می دانم که هر چشمی نخواهد دید
شهر رنگی من را
چرا که شهر من
یک شهر نقاشی است

موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه 12 مرداد1388 و ساعت 1:45 قبل از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


๑۩۞۩๑ سلام .... کوتاه میکنم . خداحافظ ๑۩۞۩๑
سلام ... کوتاه میکنم خداحافظ
گاهی صدایی از دور می‌آید که حرمت دستانم را درهم می‌شکند و شوقی که اندامم را به لرزه می‌اندازد ... سکوت ، تنهایی ، بیم ، فردا ... چه خواهد شد ؟؟؟ نمی‌دانم !!!

گاهی جاری می‌شوم به دنبال سرابی که واژه‌گون از دلم رخت بر می‌بندد و تکرار هم‌آغوشی وزن و شعر و قافیه می‌شوم ...

گاهی آنقدر دلتنگ روزهای رفته‌ام که ثانیه‌های بازآمده را نمی‌بینم ... می‌دانی چند وقت است که فنجانی قهوه ننوشیدم در این اتاقهای آبی که یا پنجره ندارند و یا پنجره‌شان به کوچه‌ای باز می‌شود که رد نگاه‌های تو بر درخت پیر خودنمایی می‌کند ... دلم حضورت را می‌خواهد ،‌ وجودت را ، لبخندت را ، شوقت را و تکرار لمس تن کوچه‌ای که دیگر دوستش نداری ...

گاهی چشمانم ابری و دلم اندوهناک جاده‌های بی‌خاطره می‌بارد و بوی خیس خاک مرا مدهوش می‌رقصاند ...

گاهی برایم شعر می‌خواند و من غرق می‌شوم در زلال احساسی که گذران است و نگاهی که تا عمق وجودم را سوراخ می‌کند و نمی‌داند که این پیاله شرابی ندارد ...

لبریزم از حسی گنگ که زمستان سرد ، تلخ می‌کند دهان تنهایی‌ام را ... حتی عشقبازی باران هم حالم را جا نمی‌آورد ...


برای مکرر شدن‌های شبانه‌ام تا پاسی از شب زیر لحاف احساس شانه خالی می‌کنم از مسئولیت عشق و تو واژه واژه تکرار می‌کنی و من یأس آلودترین شب خدا را لمس می‌کنم ...


گرچه یاران غافلند از یاد ما...
از ما یاران را هزاران یاد باد....

موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه 17 تیر1388 و ساعت 0:3 قبل از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


๑۩۞۩๑ درد مشترك ๑۩۞۩๑
نگو ... نگو ... قصه نگو، قصه سر بسته نگو
از شب خاموش صدا، شاعر دل خسته نگو
قصة سر بسته نگو ، شعر تو فریاد منه
درد من و تو مشترک، زخم تو همزاد منه
گریه نکن، گریه نکن، گریه همیشه بی صداست
وقتشه فریاد بزنی، شعر تو رنگ خون ماست
حیفه پرنده باشی و بال و پر تو وا نشه
این همه تو این همه من، حیفه بمیره ما نشه...
ما هممون یک نفریم ، با یه سکوت، با یه صدا
اما، اسیر سرنوشت، با هم غریب، از هم جدا
هیچکی به فکر هیچکی نیست، اسیر خود شدیم و بس
اسیر تو، اسیر من، اسیر این همه قفس
حیفه پرنده باشی و بال و پر تو وا نشه
این همه تو این همه من،‌حیفه بمیره ما نشه
حیفه پرنده باشی و بال و پر تو وا نشه
این همه تو این همه من،‌حیفه بمیره ما نشه
نگـــو ... نگـو ... ، قصه نگو ، قصه سر بسته نگو
از شب خاموش صدا، شاعر دل خسته نگو
نگو نگـــــو قصه نگــــــــــو ...

موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه 28 دی1387 و ساعت 5:20 بعد از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


๑۩۞۩๑ آری ... ๑۩۞۩๑
آری می شود
می شود با خیال تو
تمام جاده های جهان را پیمود
تنها به من بگو
در کدام آبادی پنهان شده ای؟
به کسی نگو
من از جغرافیای جهان
فقط
راه خانه ام را بلدم!!

موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه 22 آبان1387 و ساعت 1:0 بعد از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


๑۩۞۩๑ يادمون دادند كه اينجا زندگي رو سخت نگيريم ๑۩۞۩๑
يادم باشد
يادم باشد حرفي نزنم که به کسي بر بخورد
نگاهي نکنم که دل کسي بلرزد
راهي نروم که بيراه باشد
خطي ننويسم که آزار دهد کسي را
يادم باشد که روز و روزگار خوش است
 همه چيز رو به راه و بر وفق مراد است و خوب
تنها
تنها دل ما دل نيست ...
آري
يادم باشد جواب کين را با کمتر از مهر و جواب دورنگي را با کمتر از صداقت ندهم
يادم باشد بايد در برابر فريادها سکوت کنم و براي سياهي نور بپاشم
يادم باشد از چشمه درس خروش بگيرم و از آسمان درس پاک زيستن
يادم باشد سنگ خيلي تنهاست
بايد با سنگ هم لطيف رفتار کنم ، مبادا دل تنگش بشکند
يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ام
نه براي تکرار اشتباهات گذشتگان
يادم باشد زندگي را دوست دارم
يادم باشد هرگاه ارزش زندگي از يادم رفت
در چشمان حيوان بي زباني که به سوي قربانگاه ميرود زل بزنم
تا به مفهوم بودن پي ببرم
يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه ي دوره گردي که از سازش عشق ميبارد
به اسرار عشق پي برد و زنده شد
يادم باشد معجزه ي قاصدک ها را باور داشته باشم
يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر کس فقط به دست دل خودش باز مي شود
يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نکنم ، تا تنها نمانم
يادم باشد هيچگاه از راستي نترسم و نترسانم
يادم باشد از بچه ها مي توان خيلي چيزها آموخت
يادم باشد پاکي کودکيم را از دست ندهم
يادم باشد زمان بهترين استاد است
يادم باشد با کسي آنقدر صميمي نشوم ! شايد روزي دشمنم شود
يادم باشد با کسي دشمني نکنم ، شايد روزي دوستم شود
يادم باشد قلب کسي را نشکنم
يادم باشد زندگي ارزش غصه خوردن ندارد
يادم باشد پل هاي پشت سرم را ويران نکنم
يادم باشد اميد کسي را از او نگيرم ، شايد تنها چيزي است که دارد
يادم باشد که عشق کيمياي زندگي ست
يادم باشد که آدمها همه ارزشمندند و همه مي توانند مهربان و دلسوز باشند
يادم باشد زنده ام و اشرف مخلوقات
يادم باشد زنده ام


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه 5 آبان1387 و ساعت 10:38 قبل از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


๑۩۞۩๑ تنهاتر ๑۩۞۩๑

تا ته قصه چه پیدا و چه پنهون با توام
زیر آورِ مصیبت یا که بارون با توام
دل به دریا زدم و کاری به دنیا ندارم
تو سکوت سنگی دنیا، غزلخون با توام

هرچی تنهاتر بشی، دنیا تورو کمتر می خواد

خودت اونوقت می بینی چقدر فراوون با توام
سخت گرفته همه دنیا، که تورو، رها کنم
تو هجوم سختی ها، ببین چه آسون با توام

تو زمستون سیاه و سینه سوزِ روزگار
سختِ باور مثل جنگل تو بهارون با توام
غرق موج عشقتم هرجا بری باهات میام
تو سکوت برکه و خروش کارون با توام

هرچی تنهاتر بشی، دنیا تورو کمتر می خواد

خودت اونوقت می بینی چقدر فراوون با توام
سخت گرفته همه دنیا،

که تورو رها کنم
تو هجوم سختی ها، ببین چه آسون با توام


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه 28 مهر1387 و ساعت 12:9 بعد از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


๑۩۞۩๑ براي چشم خاموشت بميرم ๑۩۞۩๑

براي چشم خاموشت بميرم
كنار چشمه نوشت بميرم
نمي خواهم درآغوشت بگيرم
كه ميخواهم در آغوشت بميرم
تو را از هر گلي بو مي كنم من
كه مستت گشته ، مدهوشت بميرم
كجايي يوسف گمگشته من
كه من از عطر تن پوشت بميرم
بميرم من كه يك دنيا غريبي
نشسته بر سر دوشت بميرم
نمي دانم كه سوداي سفر را
چه كس خواندست در گوشت بميرم
بگو سوي كدامين راه رفتي
كه جاي پاي پاپوشت بميرم
لبت جان من است و جان به لب كن
مرا تا از لب نوشت بميرم


موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه 19 شهریور1387 و ساعت 1:55 بعد از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


๑۩۞۩๑ كاش ميشد چشام ببينن طرح اندامت دوباره ๑۩۞۩๑
تو بارون که رفتي، شبم زير و رو شد
يه بغض شکسته، رفيق گلوم شد
تو بارون که رفتي، دل باغچه پژمرد
تمام وجودم، توي آينه خط خورد

هنوز وقتي بارون، تو کوچه ميباره
دلم غصه داره، دلم بي قراره
نه شب عاشقانه است، نه رويا قشنگه
دلم بي تو خونه، دلم بي تو تنگه

يه شب زير بارون ،که چشمم به راهه
مي بينم، که کوچه پر نور ماهه
تو ماه مني، که تو، بارون رسيدي
اميد مني ،تو شب نا‌اميدي

๑۩ تقديم به خواهرزاده‌هاي نازنينم، كه با رفتنشان تمام زيباييهاي دنيايه منو با خود بردن ۩๑


موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه 16 شهریور1387 و ساعت 6:3 بعد از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


๑۩۞۩๑ ملاقات ๑۩۞۩๑
قسم به عشقمون قسم
همش برات دلواپسم
قرار نبود اينجوري شه
يهو بشي همه کسم
راستي چي شد ، چه جوري شد
اينجوري عاشقت شدم
شايد ميگم تقصير توست
تا کم شه از جرم خودم
راستي چي شد ، چه جوري شد
اينجوري عاشقت شدم
شايد ميگم تقصير توست
تا کم شه از جرم خودم
به ملاقات آمدم ببين که دل سپرده داري
چگونه عمري از احساس عشق شدي فراري
نگاهم کن دلم را عاشقانه هديه کردم
تو دريا باش و من جويبار عشقو در تو جاري
من از پروانه بودن ها
من از ديوانه بودن ها
من از بازي يک شعلهٔ سوزنده که آتش زده بر دامان پروانه نمي ترسم
من از هيچ بودن ها
از عشق نداشتن ها
از بي کسي و خلوت انسانها مي ترسم
راستي چي شد ، چه جوري شد
اينجوري عاشقت شدم
شايد ميگم تقصير توست
تا کم شه از جرم خودم
راستي چي شد ، چه جوري شد
اينجوري عاشقت شدم
شايد ميگم تقصير توست
تا کم شه از جرم خودم
من از عمق رفاقت ها
من از لطف صداقت ها
من از بازي نور در سينهٔ بي قلب ظلمت ها نمي ترسم
من از حرف جدايي ها
مرگ آشنايي ها
من از ميلاد تلخ بي وفايي ها مي ترسم
راستي چي شد ، چه جوري شد
اينجوري عاشقت شدم
شايد ميگم تقصير توست
تا کم شه از جرم خودم
راستي چي شد ، چه جوري شد
اينجوري عاشقت شدم
شايد ميگم تقصير توست
تا کم شه از جرم خودم


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه 11 شهریور1387 و ساعت 5:45 بعد از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


๑۩۞۩๑ ای پرنده پر بگیر ๑۩۞۩๑
قلب تو ، قلب پرنده
پوستت اما ، پوست شیر
زندنون تن و رها کن
ای پرنده پر بگیر
اونور جنگل تن سبز
پشت دشت سر به دامن
اونور روزای تاریک
پشت نیم شبای روشن
برای باور بودن
جایی شاید باشه شاید
برای لمس تن عشق
کسی باید باشه باید که سر خستگی هاتو
به روی سینه بگیره
برای دلواپسی هات
واسه سادگیت بمیره
حرف تنهایی ، قدیمی
اما تلخ و سینه سوزه
اولین و آخرین حرف
حرف هر روز و هنوزه
تنهایی شاید یه راهه
راهیه تا بی نهایت
قصه ی همیشه تکرار
هجرت و هجرت و هجرت
اما تو این راه ، که همراه
جز هجوم خار و خس نیست
کسی شاید باشه شاید
کسی که دستاش قفس نیست
قلب تو قلب پرنده
پوستت اما پوست شیر
زندون تن و رها کن
ای پرنده پر بگیر

موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه 10 شهریور1387 و ساعت 4:27 بعد از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


๑۩۞۩๑ جدايي ๑۩۞۩๑
از جداشدن نوشتی رو تن زخمی هر برگ
گریه کردم و نوشتم نازنینم یا تو یا مرگ
به تو گفتم باورم کن میون این همه دیوار
تو با خنده ای نوشتی هم قفس خدا نگهدار
بنویس مهلت موندن یه نفس بود
سهم من از همه دنیا یه قفس بود

بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم
سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم
من که تو بن بست غربت
زخمی از آوار پاییز
فکر چشمای تو بودم
با دلی از گریه لبریز
شب عاشقونه ی من که حروم شد
مهلتی بودن با تو که تموم شد
ندونستم باید از تو می گذشتم
وقتی از غربت چشمات می نوشتم
بنویس مهلت موندن یه نفس بود
سهم من از همه دنیا یه قفس بود
بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم
سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم
از جداشدن نوشتی رو تن زخمی هر برگ
گریه کردم و نوشتم نازنینم یا تو یا مرگ
به تو گفتم باورم کن میون این همه دیوار
تو با خنده ای نوشتی هم قفس خدا نگهدار
بنویس مهلت موندن یه نفس بود
سهم من از همه دنیا یه قفس بود
بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم
سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم


موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه 9 شهریور1387 و ساعت 1:39 بعد از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


๑۩۞۩๑ دنيايه گذران ๑۩۞۩๑
دیدم از کوچه ی ما با دگران می گذری
با دلم گفتم نگاهت : نگران می گذری
خبرت هست که دل از تو بریدم زین روی
دیده می بندی و چو بی خبران می گذری
گاه بشکفته چو گلهای چمن می ایی
روزی آشفته چو شوریده سران می گذری
ما نظر از تو گرفتیم چه رفته است تو را
که به ناز از بر صاحبنظران می گذری
بگذر از من که ندارم سر دیدار تو را
چه غمی دارم اگر با دگران می گذری
ای بسا ماهرخان را که در آغوش گرفت
خاک راهی که عروسانه بر آن میگذری
ناز مفروش و از این کوچه خرامان مگذر
که به خواری ز جهان گذران می گذری
تو هم ای یار چو آن قوم که در خاک شدند
روزی از کارگه کوزه گران می گذری

موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه 9 شهریور1387 و ساعت 1:22 بعد از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


๑۩۞۩๑ از روی عادت ๑۩۞۩๑
شاعر هنوز از درد غربت می نویسد
از لحظه های تلخ هجرت می نویسد
در خانه اما دست خون آلود جلاد
برچهره ی خورشید ظلمت می نویسد
روی دخیل بسته بر بازوی گل ها
اوراد جادوی جهالت می نویسد
آن لکه را خوشباورانه ، قطره دیدیم
گفتیم دریا را به جرأت می نویسد
ناگفته می ماند ولی معنای انسان
تاریخ را وقتی وقاحت می نویسد
دنیای ما درد است و این دنیای بی درد
غم های کوچک را مصیبت می نویسد
بر شیشه های شب زده باران غربت
اندوه ما را بی نهایت می نویسد
در فصل زرد عشق پاییز غزل هاست
دستم فقط از روی عادت می نویسد

موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه 6 شهریور1387 و ساعت 3:16 بعد از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


๑۩۞۩๑ اگر که دلسوخته ای با تو غریبه نیستم ๑۩۞۩๑
بوی غربت می دهم اما غریبه نیستم
گر چه می دانم که من اندر غریبی زیستم
مثل رودی بستر این خاک را طی کرده ام
تا بفهمم عاقبت در جست و جوی کیستم
در عبور لحظه ها بر روی پای اشتیاق
لب شکست از خستگی اما چنان می ایستم
دست بادی برگ های سبز عمرم را ربود
گر چه اینجا هستم اما در حقیقت نیستم
رو به روی آینه شب تا سحر غم می خورم
تا بدانم عاقبت سایه ی گمگشته ی کیستم؟!

موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه 31 مرداد1387 و ساعت 3:13 بعد از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


๑۩۞۩๑ بهــــــــــانه ๑۩۞۩๑

ای تو بهانه واسه موندن، ای نهایت رسیدن
ای تو خود لحظه بودن ، تا طلوع صبح خورشید و دمیدن
ای همه خوبی همه پاکی ، تو کلام آخر من
ای تو پر از وسوسه عشق، تو شدی تمامی زندگی من
اسم تو هر چی که میگم ، همه تکرار تو حرفهای دل من
چشم تو هر جا که میرم، جاری تو چشمهای منتظر من
ای تو بهانه واسه موندن ، ای نهایت رسیدن
ای تو خود لحظه بودن ، تو طلوع صبح خورشید رو دمیدن
تو رو اون لحظه که دیدم ، به بهانه هام رسیدم
از تو تصویری کشیدم ،که اون و هیچ جا ندیدم
تو رو از نگات شناختم ، قصه از عشق تو ساختم
تو رو از خودت گرفتم ، با تو یک خاطره ساختم


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه 30 مرداد1387 و ساعت 11:51 قبل از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


๑۩۞۩๑ گفتگو با دل... ๑۩۞۩๑
به تو میگم که نشو دیوونه ای دل
به تو میگم که نگیر بهونه ای دل
من دیگه بچه نمیشم آه...
دیگه بازیچه نمیشم
به تو میگم عاشقی ثمر نداره
واسه تو جز غم و دردسر نداره
من دیگه بچه نمیشم آه...
دیگه بازیچه نمیشم
عقلمو زیر پا گذاشتی رفتی
تو منو مبتلا گذاشتی رفتی
به غم زمونه ای دل
منو جا گذاشتی رفتی
به خدا منو رسوا کردی ای دل
همه جا مشتمو وا کردی ای دل
فتنه برپا کردی ای دل
منو رسوا کردی ای دل
میدونم تو دیگه عاقل نمیشی
تو دیگه برای من دل نمیشی
من دیگه بچه نمیشم آه...
دیگه بازیچه نمیشم
به تو میگم که نشو دیوونه ای دل
به تو میگم که نگیر بهونه ای دل
من دیگه بچه نمیشم آه...
دیگه بازیچه نمیشم
به تو میگم عاشقی ثمر نداره
واسه تو جز غم و دردسر نداره
من دیگه بچه نمیشم آه...
دیگه بازیچه نمیشم

موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه 30 مرداد1387 و ساعت 11:12 قبل از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |