تبليغاتX
❃ نفس هــــــــــای بی هدف ❃
❃ نفس هــــــــــای بی هدف ❃
دل تو اولين روز بهار....دل من آخرين جمعه ي سال... و چه دورند و چه نزديك به هم
پیام مدیریت وبلاگ :
با سلام خدمت شما بازدیدكننده گرامی ، به این وبلاگ خوش آمدید . لطفا برای هرچه بهتر شدن مطالب این وبلاگ ، ما را از نظرات و پیشنهادات خود آگاه سازید و به ما در بهتر شدن كیفیت مطالب وبلاگ یاری رسانید .

rss

درباره ما
جهان مکان تاراج است،چنين مي گويند بي خبران
رعيت،در چنين دنياي بي نوا و اجنبي ارباب است و سرور،در حالي که خداوند ما را برابر آفريد.هيچ انساني را بر ديگري مزيتي نيست نه پست تر و نه برتر،همگي چون گياهاني بي گناه متولد شده ايم،نه از دامان دروغ شير نوشيده ايم ونه در خانه ي ريا نان خورده ايم .پس چه شد که ظلم بر ما چيره شد؟!
ما هم شهامتش را داريم و هم صداقتش را تا در برابر بيداد با قامتي راست بايستيم.
.....و زندگي در گذر است با خنده ها و گريه هاي اندوهبار،با انسانهايي با قلبهاي سپيد و نوراني و با آدمهايي کور باطن و سياهدل.در پس هر شب تاريک روشنايي صبح خواهد آمد و اين حقيقتي است که از ياد رفته ست
همگی ما زاده یک مادریم و خلقتی برابر داریم
برچسب‌ها
آرشیو مطالب
آمار و امكانات
تعداد بازدیدها :
افراد آنلاین :

بی بهونه - [ ]
ارسال شده توسط ܓ✿ ❤ در ساعت 11:7 قبل از ظهر
مطلبی زیبا از استاد شریعتی - [ ]
ارسال شده توسط ܓ✿ ❤ در ساعت 1:3 بعد از ظهر
Abryst sky here, ... here is where I fall, I do not know ... there is only color, ... I do not know where the heart is short, do not know where. When I was a child I would pray every night that God will give me a bike. Then I realized that it is useless. I stole a bike and prayed that God forgive me
I myself think, how we, in the world, this is our situation, and sweating and throw them in the world, sweat, eat, and it is their status? I do not know ..., the problem is in the form of sweat or pouring in and eat?
اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم… اینجا شده پائیز ، آنجا را نمیدانم… اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم… اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم. وقتی که بچه بودم هر شب دعا میکردم که خدا یک دوچرخه به من بدهد.. بعد فهمیدم که اینطوری فایده ندارد. پس یک دوچرخه دزدیدم و دعا کردم که خدا مرا ببخش
هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است! … نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن ؟

برچسب‌ها: استاد شریعتی
بادبادک - [ ]
ارسال شده توسط ܓ✿ ❤ در ساعت 9:1 قبل از ظهر
مهربانم
دیگر نگران تنهایی من نباش

این روزها
دل خوش به محبت غریبه ای هستم
و فانوسی که گهگاه تو برایم روشن می کنی

بیاندیش به بادبادک های بر باد رفته
و کوکانی که پشت چراغ های قرمز

به جای بادبادک معصومیتشان را به باد می دهند

برام هیچ حسی شبیه تو نیست - [ ]
ارسال شده توسط ܓ✿ ❤ در ساعت 8:20 قبل از ظهر
برام هیچ حسی شبیه تو نیست
کنار تو درگیر آرامشم
همین از تمام جهان کافیه
همین که کنارت نفس می کشم

برام هیچ حسی شبیه تو نیست
تو پایان هر جستجوی منی
تماشای تو عین آرامشه
تو زیباترین آرزوی منی

منو ازین عذاب رها نمی کنی
کنارمی! به من نگاه نمی کنی
تمام قلب تو به من نمی رسه
همین که فکرمی برای من بسه

ازین عادت با تو بودن هنوز
ببین لحظه لحظم کنارت خوشه
همین عادت با تو بودن یه روز
اگه بی تو باشم منو می کشه

یه وقتایی انقدر حالم بده
که می پرسم از هر کسی حالتو
یه روزایی حس می کنم پشت من
همه شهر می گرده دنبال تو
یادی از صادق هدایت - [ ]
ارسال شده توسط ܓ✿ ❤ در ساعت 6:56 بعد از ظهر
صادق هدایت که از پیشگامان داستان‌نویسی نوین ایران و روشنفکری برجسته بود، در کتاب بوف کور خود می نویسد :

در زندگی درد هایی است که روح انسان را از درون مثل خوره می خورند و می زدایند، این درد ها را نه می شود به کسی گفت و نه می توان جایی بیان کرد! و اینک؛ سی و هفت درد و عیب اساسی اجتماعی ما ایرانیان که هیچوقت درمان نشد!
1.اکثر ما ایرانی ها تخیل را به تفکر ترجیح می دهیم.
2.اکثر مردم ما در هر شرایطی منافع شخصی خود را به منافع ملی ترجیح می دهیم.
3.با طناب مفت حاضریم خود را دار بزنیم.
4.به بدبینی بیش از خوش بینی تمایل داریم.
5. بیشتر نواقص را می بینیم اما در رفع آنها هیچ اقدامی نمی کنیم.
6.در هر کاری اظهار فضل می کنیم ولی از گفتن نمی دانم شرم داریم.
7. کلمه من را بیش از ما به کار می بریم.
8. غالبا مهارت را به دانش ترجیح می دهیم.
9. بیشتر در گذشته به سر می بریم تا جایی که آینده را فراموش می کنیم.
10. از دوراندیشی و برنامه ریزی عاجزیم و غالبا دچار روزمرگی و حل بحران هستیم.
11.عقب افتادگی مان را به گردن دیگران و توطئه آنها می اندازیم، ولی برای جبران آن قدمی بر نمی داریم.
12.دائما دیگران را نصیحت می کنیم، ولی خودمان هرگز به آنها عمل نمی کنیم.
13.همیشه آخرین تصمیم را در دقیقه 90 می گیریم.
14.غربی ها دانشمند و فیلسوف پرورش داده اند، ولی ما شاعر و فقیه!
15.زمانی که ما مشغول کیمیاگری بودیم غربی ها علم شیمی را گسترش دادند.
16. زمانی که ما با رمل و اسطرلاب مشغول کشف احوال کواکب بودیم غربی ها علم نجوم را بنا نهادند.
17. هنگامی که به هدف مان نمی رسیم، آن را به حساب سرنوشت و قسمت و بد بیاری می گذاریم، ولی هرگز به تجزیه تحلیل علل آن نمی پردازیم.
18. غربیها اطلاعات متعارف خود را در دسترس عموم قرار میدهند، ولی ما آنها را برداشته و از همکارمان پنهان میکنیم.
19. مرده هایمان را بیشتر از زنده هایمان احترام می گذاریم.
20. غربی ها و بعضا دشمنان ما، ما را بهتر از خودمان می شناسند.
21.در ایران کوزه گر از کوزه شکسته آب می خورد.
22. فکر می کنیم با صدقه دادن خود را در مقابل اقدامات نابخردانه خود بیمه می کنیم.
23. برای تصمیم گیری بعد از تمام بررسی های ممکن آخر کار استخاره می کنیم.
24. همیشه برای ما مرغ همسایه غاز است.
25. به هیچ وجه انتقاد پذیر نیستیم و فکر می کنیم که کسی که عیب ما را می گوید بدخواه ماست.
26. چشم دیدن افراد برتر از خودمان را نداریم.
27. به هنگام مدیریت در یک سازمان زور را به درایت ترجیح می دهیم.
28. وقتی پای استدلالمان می لنگد با فریاد می خواهیم طرف مقابل را قانع کنیم.
29. در غالب خانواده ها فرزندان باید از والدین حساب ببرند، به جای اینکه به آنها احترام بگذارند.
30.اعتقاد داریم که گربه را باید در حجله کشت.
31.اکثرا رابطه را به ضابطه ترجیح می دهیم.
32.تنبیه برایمان راحت تر از تشویق است.
33. غالبا افراد چاپلوس بین ما ایرانیان موقعیت بهتری دارند.
34.اول ساختمان را می سازیم بعد برای لوله کشی، کابل کشی و غیره صدها جای آن را خراب می کنیم. در شهرسازی هم از چنین مهارتی برخورداریم.
35. وعده دادن و عمل نکردن به آن یک عادت عمومی برای همه ما شده است.
36. قبل از قضاوت کردن نمی اندیشیم و بعد از آن حتی خود را سرزنش هم نمی کنیم.
37.شانس و سرنوشت را برتر از اراده و خواست خود می دانیم.
برچسب‌ها: صادق هدایت, بوف کور
هجران کشیده ام - [ ]
ارسال شده توسط ܓ✿ ❤ در ساعت 8:47 قبل از ظهر
  دامن مکش به ناز که هجران کشیده ام
نازم بکش که ناز رقیبان کشیده ام
شاید چو یوسفم بنوازد عزیز مصر
پاداش ذلتی که به زندان کشیده ام
از سیل اشک شوق دو چشمم معاف دار
کز این دو چشمه آب فراوان کشیده ام
جانا سری به دوشم و دستی به دل گذار
آخر غمت به دوش دل و جان کشیده ام
دیگر گذشته از سر و سامان من مپرس
من بی تو دست از این سرو سامان کشیده ام
تنها نه حسرتم غم هجران یار بود
از روزگار سفله دو چندان کشیده ام
بس در خیال هدیه فرستاده ام به تو
بی خوان و خانه حسرت مهمان کشیده ام
دور از تو ماه من همه غم ها به یک طرف
وین یک طرف که منت دونان کشیده ام
ای تا سحر به علت دندان نخفته شب
با من بگوی قصه که دندان کشیده ام
جز صورت تو نیست بر ایوان منظرم
افسوس نقش صورت ایوان کشیده ام
از سر کشی طبع بلند است شهریار
پای قناعتی که به دامان کشیده ام
برچسب‌ها: غزلی از استاد شهریار
یادی از استاد شهریار - [ ]
ارسال شده توسط ܓ✿ ❤ در ساعت 9:23 قبل از ظهر
نالم از دست تو ای ناله که تاثیر نکردی
گر چه او کرد دل از سنگ تو تقصیر نکردی
شرمسار توام ای دیده ازین گریه‌ی خونین
که شدی کور و تماشای رخش سیر نکردی
ای اجل گر سر آن زلف درازم به کف افتد
وعده هم گر به قیامت بنهی دیر نکردی
وای از دست تو ای شیوه‌ی عاشق‌کش جانان
که تو فرمان قضا بودی و تغییر نکردی
مشکل از گیر تو جان در برم ای ناصح عاقل
که تو در حلقه‌ی زنجیر جنون گیر نکردی
عشق همدست به تقدیر شد و کار مرا ساخت
برو ای عقل که کاری تو به تدبیر نکردی
خوشتر از نقش نگارین من ای کلک تصور
الحق انصاف توان داد که تصویر نکردی
چه غروریست در این سلطنت ای یوسف مصری
که دگر پرسش حال پدر پیر نکردی
شهریارا تو به شمشیر قلم در همه آفاق
به خدا ملک دلی‌نیست که تسخیر نکردی
بازی عوض شده - [ ]
ارسال شده توسط ܓ✿ ❤ در ساعت 2:27 بعد از ظهر
این دوستانی که دم از جنگ میزنند از تیرهای نخورده چرا لنگ میزنند
 هم سفره های خلوت آن روزها ببین این روزها چه ساده بهم انگ میزنند
هر فصل از وحشت رسوا شدن هنوز ما را به رنگ جماعتشان رنگ میزنند
یوسف به بدنامی خود اعتراف کن کز هر طرف به پیرهنت چنگ میزنند
بازی عوض شده و همان همقطار ها ازداخل قطار بما سنگ میزنند
بیهوده دل مبند بر این تخت روی آب روزی تمام اسکله ها زنگ میزنند
! - [ ]
ارسال شده توسط ܓ✿ ❤ در ساعت 9:46 قبل از ظهر
بغض می کنم
حالاکه اشک هم
تسکین نمی دهد
زخم های دلم را...
مانده ام فردا
چه کنم؟؟
با یک بغل بغض زخم خورده
کاش
 اشکهایم نمک نداشت!
نبودن های من وجای خالی تو - [ ]
ارسال شده توسط ܓ✿ ❤ در ساعت 9:45 قبل از ظهر
قبول
این بار هم تو بردی
اما
این بارفقط باختم
تا تو با خود ببری
تمام بودن های مرا
واینجا
فقط
بماند
جای خالی تو ونبودن های من...
این روزها - [ ]
ارسال شده توسط ܓ✿ ❤ در ساعت 9:42 قبل از ظهر
این روزها
نای رفاقت
ازنفس افتاده
حالا......
نارفیق ها
رفیق
شده اند.
واژه ها - [ ]
ارسال شده توسط ܓ✿ ❤ در ساعت 9:52 قبل از ظهر
وقتي جهان
از ريشه جهنم
و آدم
از عدم
وسعي
از ريشه هاي يآس مي آيد
وقتي که يک تفاوت ساده
در حرف
کفتار را
به کفتر
تبديل مي کند
بايد به بي تفاوتي واژه ها
و واژه هاي بي طرفي
مثل نان
دل بست
نان را
از هر طرف بخواني
نان است
بیخودی - [ ]
ارسال شده توسط ܓ✿ ❤ در ساعت 9:30 قبل از ظهر
بیخودی پرسه زدیم، صبحمان شب بشود...
بیخودی حرص زدیم،سهممان کم نشود...
ماخداراباخود،سردعوابردیم،وقسم هاخودیم!
مابه هم بدکردیم،مابه هم بدگفتیم...
ماحقیقتهارازیرپا له کردیم...
وچقدرحظ بردیم،که زرنگی کردیم...
روی هرحادثه ای حرفی ازعشق زدیم...
ازشمامی پرسم،ماکه راگول زدیم؟؟؟؟؟؟
دنیا عجب جایی شده - [ ]
ارسال شده توسط ܓ✿ ❤ در ساعت 10:30 قبل از ظهر
پتروس فرار می کند
کبری تصمیم نمیگیرد
دهقان فداکاری نمیکند
پسر شجاع ترسو شده است
لوک بدشانس می آورد
هادی و هدی قهر کرده اند
پت و مت پست گرفته اند
پلنگ صورتی زرد شده است
میتی کومان استعفا داده است
سوباسا دلالی میکند
سیمبا مشمشه گرفته است
پرفسور بالتازار جعلی مدرک گرفته است
ای کیو سان مدل مو عوض می کند
هاچ دنبال مادرش نمیگردد
ملوان زبل پول اسفناج ندارد
دوقلوها دست هم را نمیگیرند
دکتر ارنست طلاق گرفته است
داداش کایکو چاقو خورده است
رابین هود با دزدها رفیق شده است
پینوکیو به فکر جراحی بینی افتاده است
زبل خان سکه شکار میکند
یوگی دوستانش را میفروشد
پرین کارتن خواب شده است
دخترک کبریت فروش فال میفروشد
ولی ...
چوپان دروغگو هنوز دروغ میگوید ...
! - [ ]
ارسال شده توسط ܓ✿ ❤ در ساعت 10:47 قبل از ظهر
مستحق مرگ است گر کبوتر بدهد دل به عقاب - [ ]
ارسال شده توسط ܓ✿ ❤ در ساعت 9:30 قبل از ظهر
باتو، دریا با من مهربانی می کند
باتو، سپیده ی هر صبح بر گونه ام بوسه می زند
باتو، نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می زند
باتو، من با بهار می رویم
باتو، من در عطر یاس ها پخش می شوم
باتو، من در شیره ی هر نبات میجوشم
باتو، من در هر شکوفه می شکفم
باتو، من در هر طلوع لبخند میزنم، در هر تندر فریاد شوق می کشم، در حلقوم مرغان عاشق می خوانم و در غلغل چشمه ها می خندم، در نای جویباران زمزمه می کنم
باتو، من در روح طبیعت پنهانم
باتو، من بودن را، زندگی را، شوق را، عشق را، زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را می نوشم
باتو، من در خلوت این صحرا، درغربت این سرزمین، درسکوت این آسمان، در تنهایی این بی کسی، غرقه ی فریاد و خروش و جمعیتم، درختان برادران من اند و پرندگان خواهران من اند و گلها کودکان من اند و اندام هر صخره مردی از خویشان من است و نسیم قاصدان بشارت گوی من اند و بوی باران، بوی پونه، بوی خاک، شاخه ها ی شسته، باران خورده، پاک، همه خوش ترین یادهای من، شیرین ترین یادگارهای من اند.
بی تو، من رنگهای این سرزمین را بیگانه میبینم
بی تو، رنگهای این سرزمین مرا می آزارند
بی تو، آهوان این صحرا گرگان هار من اند
بی تو، کوه ها دیوان سیاه و زشت خفته اند
بی تو، زمین قبرستان پلید و غبار آلودی است که مرا در خو به کینه می فشرد
ابر، کفن سپیدی است که بر گور خاکی من گسترده اند
و طناب گهواره ام را از دست مادرم ربوده اند و بر گردنم افکنده اند
بی تو، دریا گرگی است که آهوی معصوم مرا می بلعد
بی تو، پرندگان این سرزمین، سایه های وحشت اند و ابابیل بلایند
بی تو، سپیده ی هر صبح لبخند نفرت بار دهان جنازه ای است
بی تو، نسیم هر لحظه رنج های خفته را در سرم بیدار میکند
بی تو، من با بهار می میرم
بی تو، من در عطر یاس ها می گریم
بی تو، من در شیره ی هر نبات رنج هنوز بودن را و جراحت روزهایی را که همچنان زنده خواهم ماند لمس می کنم.
بی تو، من با هر برگ پائیزی می افتم
بی تو، من در چنگ طبیعت تنها می خشکم
بی تو، من زندگی را، شوق را، بودن را، عشق را، زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را از یاد می برم
بی تو، من در خلوت این صحرا، درغربت این سرزمین، درسکوت این آسمان، درتنهایی این بی کسی، نگهبان سکوتم، حاجب درگه نومیدی، راهب معبد خاموشی، سالک راه فراموشی ها، باغ پژمرده ی پامال زمستانم.
درختان هر کدام خاطره ی رنجی، شبح هر صخره، ابلیسی، دیوی، غولی، گنگ وپرکینه فروخفته، کمین کرده مرا بر سر راه، باران زمزمه ی گریه در دل من، بوی پونه، پیک و پیغامی نه برای دل من، بوی خاک، تکرار دعوتی برای خفتن من ، شاخه های غبار گرفته، باد خزانی خورده، پوک ، همه تلخ ترین یادهای من، تلخ ترین یادگارهای من اند

مستحق مرگ است گر کبوتر بدهد دل به عقاب
ایستگاه آخر - [ ]
ارسال شده توسط ܓ✿ ❤ در ساعت 11:3 قبل از ظهر
دستی نیست تا نگاهِ خسته ام را نوازش کند
اینجا باران نمیبارد!
فانوسهای شهرخاموش ومرده اند
دستهای مهربانی فقیرتر از من اند
نامردانِ عاشق ندیده
خنجر کشیده اند برتنِ برهنه و بی هویتم !
دلم میخواهد آنقدربنویسم
تا نفسهایم تمام شودو
آنقدر دفترهایِ کهنه راسیاه کنم
تا سرم فریاد بزنند...
میخواهم امشب شاعرنونویسِ کوچه ها شوم
بویِ غربت کوچه ها امان بریده است
میخواستم واژه هائی پیدا کنم تا
دلتنگیِ کهنه وبی خاصیتم را عرضه کند
ولی واژه هاهم باز غریبی میکنند
میخواستم کاغذی بیابم منت نگذارد
تنش را بدستم بسپارد
تا نوازشش کنم اما.......
اعتمادی نیست
این لحظه های لعنتی بازهم
مرا عذاب میدهند
این دقیقه های بی وفا!
بی وجدان ترینِ عالمند
دستی نیست
تا دستهایِ خسته ام را گرم کند و
نوازش دهد!!! نگاهی نیست
تا مرا امیدی دهد و
نفسی نمانده که بدان تکیه کنم
اینجا
آخرین ایستگاهِ من است
خاطرات روزهای بارانی - [ ]
ارسال شده توسط ܓ✿ ❤ در ساعت 9:44 قبل از ظهر
اولین روز بارانی را به خاطر داری؟

غافلگیر شدیم
چتر نداشتیم
خندیدیم
دویدیم
و
به شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم

دومین روز بارانی چطور؟
پیش بینی اش را کرده بودی
چتر آورده بودی
و من غافلگیر شدم

سعی می کردی من خیس نشوم
و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود

و سومین روز چطور؟
گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری
چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد
و
و
و
و
چند روز پیش را چطور؟
به خاطر داری؟
که با یک چتر اضافه آمدی
و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم
.
فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم
تنها برو
حکایت - [ ]
ارسال شده توسط ܓ✿ ❤ در ساعت 9:39 قبل از ظهر
میگویند وقتی رضا شاه تصمیم گرفت بانک ملّی را تأسیس کند برای بازاری ها پیغام فرستاد که از بانک ملّی اوراق قرضه بخرند. هیچکدام از تجّار بازار حاضر به این کار نشد. وقتی خبر به خانم فخرالدّوله، مالک بسیار ثروتمند، خواهر مظفّر ادین شاه و مادرمرحوم دکتر امینی رسید به رضاشاه پیغام فرستاد که مگر من مرده ام که می خواهی از بازار پول قرض کنی ؟ من حاضرم در بانک ملّی سرمایه گذاری کنم. و به این ترتیب بانک ملّی با پول خانم فخرالدّوله تأسیس شد.

یکی از قوانینی که در زمان رضا شاه تصویب شد قانون روزهای تعطیلی مغازه ها و ادارات بود. به این ترتیب هر کس به خواست خود و بدون دلیل موجّهی نمی توانست مغازه اش را ببندد. روزی رضاشاه با اتوموبیلش از خیابانی می گذشت که متوجّه شد مغازه ای بسته است. ناراحت شد و دستور داد که صاحب آن مغازه را پیدا کنند و نزد او بیاورند. کاشف به عمل آمد که صاحب مغازه یک عرق فروش ارمنی است. آن مرد را نزد رضاشاه آوردند. شاه پرسید: پدر سوخته چرا مغازه ات را بسته ای؟ مرد ارمنی جواب داد قربانت گردم امروز روز قتل مسلم بن عقیل است و من فکر کردم صلاح نیست دراین روز عرق بفروشم. شاه دستور تحقیق داد و دیدند که حقّ با عرق فروش ارمنی است. آنوقت رضا شاه عرق فروش را مرخص کرد و رو به همراهانش کرد و گفت:

"در این مملکت یک مرد واقعی داریم آنهم خانم فخر الدوله است و یک مسلمان واقعی داریم آنهم قاراپط ارمنی است"
خیال کردم تو همدردی، ندانستم تو هم دردی - [ ]
ارسال شده توسط ܓ✿ ❤ در ساعت 2:29 بعد از ظهر